امروز یهو ی پیرزن اومد
میخواس بلند شه بره
سریع دستشو گرفتم قلبم ی جوری شد
هر قدمی ک باهاش برمیداشتم
بغض میکردم :)
تا اینک تا کسی من با پیرزنی ک اصلا نمیشناختم میدید
میگف کیه مامان بزرگته؟
گلوله های اشکی در جا خفه میشد
سعی میکردم اروم باشم
برچسب:
نویسنده: مهتاب رفیعی
برچسب:
نویسنده: مهتاب رفیعی
برچسب:
نویسنده: مهتاب رفیعی
برچسب:
نویسنده: مهتاب رفیعی
برچسب:
نویسنده: مهتاب رفیعی
لعیا اگ گذرت ب اینجا خورد از خودت خبر بذار
نگرانتم دختر
وبتم ک غیب شده باز
ایمیلم ک جواب ندادی
امیدوارم حالت خوب باشه :)
برچسب:
نویسنده: مهتاب رفیعی
امروز صب انقد زود امادهشدم در عرض پنج دقیقه
که برسم ب سرویس
زود مسواک زدم وکاپشن سفیدمو و با مقنعه پوشیدم
و زدم بیرون
هوا انقد گرم بود خصوصا داخل کتابخونه
ک مث پاندایی بودم ک وسط کویر گیر کرده :/
در این حد گرم بود داخل کاپشنم
همچنان برفا هم بودن و اب نشدن
+باز ی اهنگ اومد تو ذهنم زدم عنوان :/
برچسب:
نویسنده: مهتاب رفیعی
روز اول دانشگاه
کلاس پشت کلاس
همه برگذار شد همه استادا تا میتونستن نگهمون داشتن
ی سردرد زشتی دارم -_-
و جالبیش این
این ترم با خیلی نمکای دانشکدمون هم کلاسم -_^
#شروع ترم چهار
+انگار همین دیروز بود تازه اومدم و ی ترمکی بیش نبودم
برچسب:
نویسنده: مهتاب رفیعی
خبر خوب این که
داره برررررررف میاد دوباره ^_____^
ولی این سری دیگ باید بشینی
میییفهمی؟ :(
+دلم برف بازی و ادم برفی میخواد
برچسب:
نویسنده: مهتاب رفیعی